قايمموشك
چهار نفري نشستهايم توي اتاق. يكي از ما دانشجوي فوقليسانس است، يكي دانشجوي سال چهارم پزشكي، آن يكي هم سال آخري، و يكي هم دانشجوي دانشكدة فني. هميشه اينجا بحثهاي خوبي شكل ميگيرد. يكي از بچهها از خاطرات بچگياش شروع كرد و حالا بحث رسيده است به تأثير رفتار ديگران با بچهها و تربيتشان در رفتار بزرگسالي آنها. مشغول صحبت هستيم كه زني با يك دفتر بزرگ و خودكار، بيمقدمه در را باز ميكند. سلام سرد و بيروحي رد و بدل ميشود. مسئول شب است. براي حضور و غياب آمده است. يكييكي اسمها را ميخواند و سرش را ميكشد تو كه ببيند هماني هستي كه اسمش را خوانده يا نه. همه بيميل و با اكراه حضورشان را اعلام ميكنند. بعد از برگزاري اين مراسم، مسئول شب ميرود و ما ميمانيم و چند لحظه سكوت.
مونا دانشجوي كارشناسي ارشد حقوق بشر است. موهاي وزش را بالاي سرش بسته. فريم مشكي عينكش دقت نگاهش را دو برابر كرده است. مونا را خوب ميشناسم. از نگاهش ميشود فهميد به چه فكر ميكند. به اينكه درست مثل يك دختربچه با تو رفتار ميشود و كسي به اين فكر نميكند كه چند سالت است و در چه مقطعي درس ميخواني. تا زماني كه در اينجا زندگي ميكني، با تو اينطوري رفتار ميشود.
دالانهاي دراز و سفيد، ديوارهاي بيروح، درهايي با فاصلة يك قدم از هم، و بالاي هر دري يك شماره. به فاصلة هر چند در، وجود يك يخچال كوتاه فضا را يختر ميكند. نور زياد مهتابيها سردي فضا را تشديد ميكند. هر راهرو به راهروي ديگري ختم ميشود. نميدانم چند متر است. پلهها هم ارتفاع اين راهروها را به چهار طبقه ميرساند. تمام نميشوند. اينها دالانهاي ذهن من نيستند، راهروهاي خوابگاهاند. اينجا كوي دانشگاه تهران است.
نگهبان: تأخيرهايت زياد شده. تمام طول هفته تأخير خوردي.
دانشجو: من روزي يك ربع تأخير خوردم. بهجاي 9، ساعت نُه و ربع آمدم.
نگهبان: توي يك ربع خيلي كارها ميشود كرد.
دانشجو: مامانم خبر دارد. ميداند ميروم كلاس زبان.
نگهبان: من با مامانت چكار دارم؟ مامانت هم يكي مثل خودت.
دانشجو: ]با عصبانيت[ شما حق نداريد اينطوري صحبت كنيد! من از شما شكايت ميكنم.
نگهبان: تو تأخير داري. بايد معلوم بشود كجا بودي. برو شكايت كن! از كي ميخواهي شكايت كني؟
بر خوابگاههاي دخترانة كشورمان، قوانين خشك و انعطافناپذيري حاكم است. دختران دانشجو، در هر مقطعي كه باشند، با يك روش و يك قانون تحت كنترل هستند. چنين به نظر ميرسد كه اجراي اين قوانين با عنوان آييننامة داخلي خوابگاهها شادي و سرزندگي را از خوابگاههاي دخترانه گرفته و ترس و اضطراب را جانشين آن كرده است. در بدو ورود هر دانشجو به دانشگاه، طومار بلندبالايي با نوشتههاي بسيار ريز به وي ارائه ميشود كه بايد خود دانشجو و پدرش آن را امضا كنند. اين طومار همان قوانيني است كه دانشجويان ناگزير به پذيرش آنها و به تبع آن، پذيرش تمام سختگيريها و ممانعتها هستند.
خوابگاههاي دخترانة ايران، مثل خيلي از خانوادههاي ايراني، ساعت مشخصي براي خروج و برگشت دارند.
سمانه دانشجوي كارشناسي كشاورزي است. نگاه و صدايش آرام اما حرفهايش تند است. ميگويد دلش نميخواهد كسي برايش تعيين تكليف كند و از اين كار عصباني و مضطرب ميشود.
ميگويد: «نميدانم چرا همه تصور ميكنند كه اگر ما را مجبور به برگشتن به خوابگاه نكنند، هيچكدام از ما برنميگرديم. فكر ميكنم منِ دانشجو كه چند سال است در تهران رفتوآمد دارم، بتوانم تشخيص بدهم كه چه ساعاتي ناامنتر است. پسرها آزادند كه بيايند يا نيايند يا هر ساعتي كه ميخواهند بيايند، درحاليكه ما با پسرها همسن هستيم و يكسري مسائل و مشكلات براي هر دو گروه وجود دارد.»
ميپرسم: «همة دختران همين محدوديتها را دارند؟» ميگويد: «بله، بجز دانشجويان خارجي. آنها مجازند در ساعتهاي دلخواهشان رفتوآمد كنند. يكي نميپرسد چطور آنها آنقدر بزرگ شدهاند كه تشخيص بدهند كي بروند و كي بيايند؟ خيلي از آنها در دورة كارشناسي هستند و بيشتر از دخترهاي فوق يا دكتراي ما آزادي دارند.»
دليل موجهي براي تأخير وجود ندارد
اكثر دانشجويان سالبالايي به حضور و غياب شبانه و تعيين ساعت عبور و مرور معترضاند. اغلب فكر ميكنند كه حالا ديگر توانايي مراقبت از خود و كنترل رفتارهاي خود را دارند. اما مسئولان خوابگاهها اين مسئله را نميپذيرند. كسي نميپذيرد كه دختران دانشجو حق دارند مثل سايرين براي خود تصميم بگيرند و ساعتهاي شبانهروز خود را براي انجام كارهايي كه دارند تنظيم كنند.
صبا دانشجوي دانشگاه رازي كرمانشاه است. ميگويد: «ساعت برگشت ما به خوابگاه خيلي زود است. ما بايد 10 دقيقه بعد از اذان مغرب به خوابگاه برگرديم، حالا اذان هر موقع كه باشد. يعني توي زمستان كه حدود ساعت 5 اذان است، ما مجبوريم تمام عصر را در اتاقهاي كوچك و دلمردهمان سر كنيم. اتاقي 3X3 كه تصور كنيد با سه تا تخت و يك يخچال و يك كمد و يك ميز ديگر چه ميشود. فاجعه است!»
متين 21 سالش است و دانشجوي تئاتر دانشگاه تهران است. ميگويد: «من هميشه دير ميرسم و بعضي شبها كه خيلي دير، مثلاً ساعت 10، ميرسم اصلاً نميتوانم برگردم خوابگاه و مجبورم بروم خانة يكي از دوستانم.»
يپرسم: «تا ساعت 10 چكار داري كه دير ميرسي؟» ميگويد: «بعضي شبها با دوستانم براي ديدن تئاتر ميرويم. خوب، حتماً ميدانيد كه تمام تئاترها از ساعت 6 شب به بعد اجرا دارند و بعضي هم ساعت 8. من مجبورم براي ديدن آنها تا ساعت نُه و نيم بيرون باشم و تا به خوابگاه برسم حدود 10 ميشود. چارة ديگري ندارم. يعني نبايد تئاتر ببينم؟»
خيلي از دانشجويان براي تأخير شبانه دليل موجهي دارند. بعضي از آنها روزها كار ميكنند و مجبورند بعضي از درسها را در كلاسهاي شبانه بخوانند.
زهرا ميگويد: «من از صبح تا ساعت 3 ميروم سر كار. كلاسهاي دانشگاه از 3 شروع ميشود تا 7، يعني شبانه هستم. مجبور ميشوم كلاس زبانم را از ساعت 7 يا هفت و نيم تا 9 بگيرم. خوب، كلاسم هم كه بغل خوابگاه نيست. به خاطر همين گاهي تأخير ميخورم. مسئولان خوابگاه با اينكه ميدانند برنامهام اينطور است تأخيرهايم را نميپذيرند. من دوست ندارم اگر كمي دير آمدم، بروم خانة يكي از دوستانم.»

نگاهي كوتاه به امكانات خوابگاههاي دخترانه
دانشجويي از خاطرات سالهاي دور ميگويد: «ده سالم كه بود، با مادرم رفتيم تبريز و چند روزي ساكن خوابگاه بوديم. در اتاق خواهرم ميمانديم كه دانشجوي آنجا بود و همان سال فارغالتحصيل ميشد. حضور يك دختربچة 10 ساله براي همه جالب بود و من مدام از اين اتاق به آن اتاق دعوت ميشدم. چيزي كه يادم ميآيد بسيار شبيه خوابگاههايي است كه امروز در آنها رفتوآمد ميكنم. حتي آدمها، حتي شخصيتها. اينجا هم ميتوانم هماتاقيهاي خواهرم را پيدا كنم، با همان شكل و شمايل. آشپزخانه، حمام، توالت، با همان شكل و شمايل. همينطور راهروها، پنجرهها، تختها. اما گويا خاطراتم را با كمي خوشبيني به ياد ميآورم يا شايد تصاوير امروز جانشين تصاوير گذشته شده است چون خوابگاههاي كوي دانشگاه تهران، دانشگاه شهيد بهشتي، دانشگاه الزهرا و دانشگاه علامه با تمام محروميتشان هرگز قابل مقايسه با خوابگاههاي شهرستانها نيست.»
صبا از وضعيت بد خوابگاه دانشگاه رازي كرمانشاه ميگويد: «ما توي خوابگاه نظافتچي نداريم و خودمان بايد نوبتي حمامها، توالتها و آشپزخانه را تميز كنيم. خيلي كار سخت و وقتگيري است، اما خوب ديگر اينطوري است. از وضعيت حمامها و توالتها هم كه ديگر نپرسيد. آب سرد است و خيلي راحت نميتوانيم حمام كنيم.»
امكانات يك اتاق مجهز در خوابگاه به اين صورت است: براي هر نفر يك تخت، يك كمد و يك ميز تحرير. در برخي خوابگاهها، امكانات از اين هم كمتر و در برخي ديگر، بيشتر است. بهطور مثال، در بعضي از خوابگاههاي تهران يخچال هم هست اما اكثراً يخچال در راهرو قرار دارد و به صورت اشتراكي استفاده ميشود. در كوي دانشگاه تهران و دانشگاه شهيد بهشتي، توي هر اتاق يك تلفن هم هست با خط يكطرفه كه افراد ميتوانند از بيرون با بچهها تماس بگيرند. اما در ساير خوابگاهها چنين امكاني از آرزوهاي محال است.
نبود تلفن يكي از معضلات و محروميتهاي خوابگاههاي درجة دو تهران و اغلب خوابگاههاي شهرستانهاست. صبا ميگويد در خوابگاه كرمانشاه، در كل خوابگاه، فقط چند خط تلفن وجود دارد كه از ساعت 2 بعدازظهر تا 10 شب وصل ميشود.
او توضيح ميدهد: «اول نگهبان خوابگاه گوشي را برميدارد و اگر مردي پشت خط بود، تلفن را وصل نميكند. فقط به تلفن خانمها جواب داده ميشود. اينجا همهچيز زود تعطيل ميشود. ما هيچ امكاناتي در خوابگاه نداريم. خوابگاههاي تهران سايت، زمين ورزش، سينما و امكانات ديگر دارند اما ما بايد به همين اتاقهاي كوچك بسنده كنيم.»
در خوابگاههاي دانشگاههاي تهران (تهران، بهشتي، الزهرا و علامه) دانشجويان از امكاناتي برخوردارند كه البته در حد استفادة تمام دانشجويان نيست. براي مثال، چند سالي است كه سايت كامپيوتري و زمين ورزش به امكانات اين خوابگاهها اضافه شده است. اما اين خوابگاهها تعداد اندكي از كل دانشجويان كشور را در خود جا دادهاند و ديگر دانشجويان در شرايط نهچندان خوبي بهسر ميبرند. دختران دانشجو، علاوه بر محدوديتهاي مادي و كمبود امكانات اولية زندگي، با مسائل و مشكلات و محدوديتهايي دست و پنجه نرم ميكنند كه سختي اقامت در خوابگاه را دوچندان ميكند.

در اينجا حوزة خصوصي معنا ندارد
تختها روبهروي هم ايستادهاند. يك پنجرة باريك و دراز كه باز ميشود به بالكن مشترك با اتاق بغلي. ميز كوچكي جلو در است كه پر است از وسايل آشپزخانه و خوراكي. قابلمه و بشقاب و ماهيتابة كثيف، رنده و قاشق و چنگال، فنجانهايي كه چند ساعت پيش در آنها چاي خورده شده، پوست تخممرغ، بطري پلاستيكي روغن، نمك، شكر، فلاسك چاي، مايع ظرفشويي و اسكاچ، كبريت و پارچ و سفره، همه و همه روي ميز جلو در چيده شده. روي ميز نظمي در عين بينظمي وجود دارد.
بالاي هر تخت يك سرپيچ و يك لامپ و يك پريز و جلو هر تخت يك پرده. با كشيدن پردة جلو تخت، تو يك اتاق كوچك 2X1 (اندازة يك تخت) داري كه گاهي ميتواند حريم خصوصيات باشد و گاهي هم نه. توي اين خوابگاه هركس يك ميز تحرير هم دارد كه از زيرش بهعنوان كمد استفاده ميكند. بالاي هر ميز هم يك كتابخانة كوچك هست. اما در خوابگاههاي ديگر فقط تخت است و يك ميز براي همه كه از آن هم بهعنوان ميز تلويزيون يا كتري و ليوان و استكان يا وسايل ديگر استفاده ميشود.
نگار خوابيده روي تخت و مشغول درس خواندن است. پوستري بالاي تختش روي ديوار است. دختري زيبا در پسزمينة سياه كه موهايش را در باد رها كرده. اشعاري را با خودكار، مرتب و بدخط روي ديوار نوشته. كاغذي هم به ديوار چسبيده كه دورش سوزانده شده و يك گل سرخ خشكشده كنارش چسبيده. مونا خوابيده روي زمين و كتابهايش را دورش پخش كرده. آنقدر با موهايش وررفته كه حسابي درهم شده. چند عروسك كوچك و بزرگ گذاشته روي كتابخانهاش. روي ميزش را هم پر كرده از كتاب. عكس خواهرزادهاش را چسبانده روي در كمدش. دختر شيرين و زيبايي كه ميخندد. فرشته هم نيست. نميدانم كجاست. ميروم بيرون تا پيدايش كنم. پشت در اتاق نشسته روي زمين. تلفن را با خودش تا آنجا كشانده و مشغول صحبت است. به من نگاه ميكند. دارد گريه ميكند. حرفي نميزنم و فقط نگاهي مياندازم به سيم تلفن كه از زير در كشيده شده تا بيرون. ميخواهم بگويم اينطوري روي سنگهاي راهرو ننشيند، سرما ميخورد، اما پشيمان ميشوم. چند قدم جلوتر دختر ديگري هم كار فرشته را كرده است. تلفن را با خود از اتاق آورده بيرون تا هماتاقيهايش صدايش را نشنوند. دمپاييهاي قرمزش را لنگه به لنگه پوشيده.
فرشته دانشجوي ادبيات است. فضاي خوابگاه را دوست ندارد و با لحني ناراحت و غمگين از آن حرف ميزند.
○ شيراز كه بودم، شبها زود برميگشتم خانه و وقتم را با خانوادهام ميگذراندم. اما حالا هيچ انگيزهاي ندارم كه به خوابگاه برگردم. اينجا مثل يك زندان باز است. مدام ما را كنترل ميكنند كه چكار ميكنيم. حتي توي اتاقهايمان هم نميتوانيم با خيال راحت زندگي كنيم.
پردة جلو تختش را نشان ميدهد.
○ اگر اين پرده هم نبود، ديگر هيچ حريم خصوصياي نداشتيم. نفس كشيدن هم اينجا عمومي است.
چطور مگر؟ چرا ميگويي كه اينجا همهچيز عمومي است؟
○ بهنظر من همهچيز امنيتي است. اينكه فكر كني كساني ميتوانند هر وقت كه خواستند بيايند توي اتاق تو و اتاقت را چك كنند وحشتناك است.
چطور اين كار را انجام ميدهند؟
○ كساني ما را زير نظر دارند. گاهي مسئول شب، گاهي هماتاقيها يا بچههاي اتاق بغلي. مثلاً مسئول شب وظيفه دارد علاوه بر حضور و غياب كردن، توي اتاقها سرك بكشد. همهجا را بپايد و بو بكشد كه مبادا سيگار كشيده باشيم، فيلم ببينيم يا نميدانم، كار ممنوع ديگري بكنيم.

در اتاقت حق فيلم ديدن نداري
در بعضي از خوابگاههاي دخترانة دانشگاه آزاد، داشتن كامپيوتر يا حتي تلفن همراه دوربيندار ممنوع است، اما در ديگر خوابگاهها بعضي كامپيوتر شخصي به اتاقشان ميآورند. امروز جرم دختران در خوابگاه مواردي است از قبيل ديدن فيلمهاي غيرمجاز، سيگار كشيدن و اموري گاه آنقدر شخصي كه براي آنكه بفهمي كسي چنين كاري را انجام ميدهد يا نه، بايد وارد حوزة خصوصي وي شوي.
بهاره دانشجوي الهيات و ساكن كوي دانشگاه تهران است. در ترم اول سال 85، به جرم ديدن فيلم غيرمجاز در داخل اتاقش، به كميتة انضباتي احضار و براي وي حكم اخراج از خوابگاه صادر شده است. زماني كه با او صحبت ميكنم هنوز حكمش اجرا نشده و در خوابگاه است. توي اتاقش با او قرار ميگذارم و يك روز عصر كه هوا گرفته و ابري است ميروم سراغش تا با هم گپي بزنيم.
اتاقش شلوغ و پررفتوآمد است. داستان پرماجرايش را از بر است. تند و بدون مكث اما شمرده همه را برايم تعريف ميكند.
○ آن روز كه اين اتفاق افتاد و به خاطرش كلي ماجرا برايم درست شد، همه توي اتاق بوديم و هر كس مشغول كاري بود، مثل همين الان. ساعت 12 شب بود. فيلم را از يكي از دوستانم گرفته بودم. گذاشته بودم توي ويسيدي و از تلويزيون كوچك دوستم، هماني كه روي ميز است، داشت پخش ميشد.
چه فيلمي بود؟
○ فيلم معروفي نبود. اسمش را هم يادم رفته. اصلاًَ فيلم جذابي نبود. به خاطر همين هيچكس نگاه نميكرد. زيرنويس هم نداشت كه توجهمان را جلب كند. يكي از دخترهاي اتاق روبهرويي در زد و آمد تو تا از ما شير قرض كند. چند دقيقه بعد از اينكه رفت، دو مسئول زن خوابگاه كه هميشه دم در اصلي، ورود و خروج را كنترل ميكنند آمدند داخل. گفتند ميخواهند اتاق را ببينند.
يعني هر موقع كه خواستند ميتوانند بيايند توي اتاق و وسايل شما را وارسي كنند؟
○ اگر تشخيص بدهند كه لازم است اين كار را ميكنند.
بعد چكار كردند؟
○ بيمقدمه رفتند سراغ تلويزيون و وارسي كردن سيمهاي پشت تلويزيون. بعد سيدي را برداشتند و ميخواستند با خودشان ببرند. ما كمي سر پس گرفتن سيدي درگير شديم و من گفتم كه حق ندارند آن را با خودشان ببرند. اما آنها سيدي و دستگاه ويسيدي را گرفتند و رفتند. ويسيدي مال هماتاقيام بود. تا چند روز خبري نشد. انگار براي من از كميتة انضباطي نامه آمده بود اما اين كارمندهاي حواسپرت يادشان رفته بود نامه را بهدست من برسانند و خودم متوجه قضيه شدم. كارت خوابگاهم گم شده بود. رفتم كارت المثني بگيرم كه ديدم به من كارت نميدهند و ميگويند مشكل انضباطي دارم. خيلي بينظماند. مثلاً شبهايي براي من همزمان تأخير و غيبت زده بودند.
توي حكمي كه برايت فرستادند جرمت را چي نوشته بودند؟
○ غيبت بدون پر كردن فرم، تأخيرهاي مكرر، بدلباسي در خوابگاه، و اشاعة فيلم مستهجن در خوابگاه. تأخيرهايم به خاطر كلاس زبانم بود و به خانوادهام هم اطلاع داده بودم. حدود نيم ساعت و گاهي هم سه ربع ديرتر ميآمدم. اما رضايت خانوادهام برايشان مهم نيست. ميگويند پدر و مادرت با فضاي تهران آشنايي ندارند و نميدانند اينجا چه خبر است. فكر ميكنند ما توي ده زندگي ميكنيم.
چكار كرده بودي كه توي حكمت آمده اشاعة فيلم مستهجن در خوابگاه؟
ميخندد. تمام حرفهايش را با خنده ميزند. به نظر ميرسد كه خندههايش عصبي است. شايد هم واقعاً برايش مهم نيست.
○ ميگفتند فيلمي كه داشتي ميديدي روي تمام تلويزيونهاي خوابگاه افتاده و پخش شده، يعني از طريق امواج. من حكمم را نپذيرفتم و گفتم محال است كه چنين اتفاقي افتاده باشد. بعد از اينكه ديدند بههيچوجه حكم را نميپذيرم، گفتند اصلاً قبول، فيلم در خوابگاه پخش نشده، اما خودت كه فيلم را در اتاقت ديدهاي. اتاق يك محل عمومي است. من نفهميدم چطور ممكن است اتاق آدم يك محل عمومي باشد، درست مثل پيادهرو.
نميتوانستي تأخيرهايت را با آنها هماهنگ كني؟
○ نه، مثلاً يك شب كه ميخواستم با دوستهايم بروم بيرون، به مسئول خوابگاه گفتم كه كمي دير ميآيم. خيلي راحت و با خنده به من گفت بهتر است اصلاً نيايي چون ما قانوني براي تأخير نداريم. اگر دير كردي بايد تأخير بخوري و بعد جواب پس بدهي. ولي اگر نيامدي، خوب نيامدي ديگر. بهتر است فرم غيبت پر كني. اما حالا حكم اخراجم آمده. اخراج شدهام و بايد بروم ولي هنوز دو ترم از درسم مانده. شايد تابستان كاري پيدا كنم تا بتوانم اينجا يك اتاق در پانسيون اجاره كنم. پدرم مخالف اين است كه من خانه اجاره كنم يا پانسيون بشوم. به همين خاطر پول هم نميدهد.
]ميخندد[ نميدانم، شايد مادرم يك كمي پول بهم داد.
مدام تحت كنترل هستيم
«پلهها را يكييكي پشت سر ميگذارم. بعضيشان آنقدر بلندند كه بهسختي از آنها بالا ميروم. رانهايم ديگر كشش ندارد كه بدوم. دفترم را بغل كردهام. همهجا تاريك است. هيچكدام از بچهها توي راهرو نيستند. خداي من، چرا پلهها اينقدر طولاني شده! ديوارهاي راهپله به طرفم ميآيند. كسي دارد دنبالم ميكند انگار. مادرم است. شبيه مادرم است. ميآيد طرفم. ميخواهم جيغ بزنم. مادرم نيست. مسئول خوابگاه است. حالا جلويم ايستاده. ميروم توي يكي از اتاقها كه درش باز است. هيچكس نيست. در را ميبندم. هرچه توي اتاق است ميگذارم پشت در. يخچال را ميكشم تا بگذارم پشت در. همين كه برميگردم، ميبينم ايستاده پشتم. از وحشت از خواب ميپرم.»
زينب خوابش را طوري برايم تعريف ميكند كه انگار همين الان اتفاق افتاده. شيوة كنترل و نظارتي كه بر خوابگاهها حاكم است ترس مداومي را در دل بسياري از دانشجويان مياندازد. تعداد زيادي از دانشجويان از اين ترس دارند كه به هر دليل به كميتة انضباطي احضار شوند يا با خانوادهشان تماس بگيرند.
الهام، دانشجوي الزهرا، ميگويد: «مدام ميترسم كه با خانوادهام تماس بگيرند و چيزهايي بگويند كه آنها در مورد من دچار سوءتفاهم شوند. من بهدليل آرايشي كه ميكنم مدام تحت كنترل هستم. آنها فكر ميكنند چون آرايش ميكنم، مشكوكم و بايد تحت كنترل باشم. درحاليكه خودم احساس نميكنم در خطر هستم يا دارم به راه اشتباهي ميروم. خانوادهها نميتوانند خيلي از مسائل را درك كنند. فكر ميكنند اگر نوع حجابم تغيير كرده، يعني دين و ايمانم را از دست دادهام.»
از الهام ميپرسم كه آيا كارشان قانوني و براساس آييننامه يا بخشنامة مشخصي است. ميگويد: «نميدانم. كنترلها به صورت رسمي نيست، بجز غيبت و تأخير و مواردي كه جزو قانون خوابگاه است. مدام زير نظريم كه نكند خطايي از ما سر بزند. كاري كه سالهاست به صورت رسمي انجام ميدهند، زير نظر گرفتن لباس پوشيدن ما در بيرون از خوابگاه است. اما نميدانم كه طبق كدام آييننامه است.»
انوشه در دانشگاه شهيد بهشتي درس ميخواند. ميگويد: «دم در به مانتوي كوتاه گير ميدهند. به خاطر همين بچهها يك مانتوي بلند روي مانتوي كوتاهشان ميپوشند و بيرون درميآورند.»
بهاره ميگويد: «كارمندهاي خوابگاه باعث شدند رابطة من با پدر و مادرم بههم بخورد چون من خودم را براي تأخيرهايم مجرم نميدانستم و ميگفتم اين مسائل به من و خانوادهام مربوط ميشود. با خانوادهام تماس گرفته بودند و گفته بودند دخترتان ميگويد كارهاي من به هيچكس مربوط نميشود و خودم مسئول كارهاي خودم هستم. به خاطر همين حرفها بين ما بحث و جدل درگرفت و ما را با هم درگير كردند.»
او ميگويد: «اينجا با سيستم ترس و دروغ كنترل ميشود. تو و خانوادهات را با دروغهايشان ميترسانند. سال گذشته يكي از دوستانم يك شب غيبت داشت و فرم غيبت هم پر كرده بود. آنها فرم را نديده بودند يا به هر دليلي گم شده بود. زنگ زدند به پدرش و گفتند دخترتان به خوابگاه برنگشته و به ما هم خبر نداده. پدرش هم كه به اينجا دسترسي نداشت و نميدانست چه بلايي سر دخترش آمده، همان شب از نگراني و ترس سكته كرد.»
مريم ميگويد: «مسئول شب، شبها در خوابگاه قدم ميزند و بو ميكشد تا ببيند از كدام اتاق بوي سيگار ميآيد يا چه مورد ديگري هست كه دانشجو به كميته احضار شود. يك بار نيمهشب هم گذشته بود كه مسئول شب درِ اتاق ما را زد و وارد شد. ميگفت بوي سيگار شنيده. ما سيگار نكشيده بوديم. وقتي بهش گفتيم بو نميآيد و چرا فكر كرده از اتاق ماست، جواب داد كه احساسم اين را ميگفت. اگر دختري در خوابگاه سيگاري باشد و همه بشناسندش، سعي ميكنند هر اتفاقي را به گردن او بيندازند. توي ساختمان ما دزدي شده بود. اولين كسي كه بهش شك كردند همان دختري بود كه سيگار ميكشيد. فكر ميكردند او همهكاره است.»

ما كه لاكپشت نيستيم
اكثر مردم و خانوادهها با كنترل دختران موافقاند. هيچ راهحل ديگري براي ايجاد امنيت به ذهن هيچكس نميرسد. بيشتر خانوادهها كنترل را يكي از مزاياي خوابگاه ميدانند و به اين اميد دخترشان را تنها رها ميكنند. حتي كساني كه خودشان در جامعه هستند و به نوعي مستقل، با استقلال دخترشان مخالفاند. اكثر پدران ايراني فكر ميكنند كه اگر عبور و مرور دخترشان كنترل نشود، چه اتفاقهايي كه نميافتد. همه سفت و محكم ميگويند: «مگر ميشود؟ مگر ميشود هيچ كنترلي وجود نداشته باشد؟!» غافل از اينكه هيچ بعيد نيست اين دختران براي هميشه وابسته و ضعيف شوند. اين راهحل قديمي و آييني همچنان اجرا ميشود، هرچند با شرايط امروز سازگار نباشد.
مادر يك دانشجوي اصفهاني در جواب سؤالم در اين مورد ميگويد: «ما ميتوانيم براي دخترمان در تهران خانه اجاره كنيم اما فضاي خوابگاه خيلي بهتر است. چون خودم بالاي سر بچهام نيستم، حداقل از اين بابت خيالم راحت ميشود كه كسي هست كه مواظبش باشد.
ميپرسم: «فكر ميكنيد اگر اجبار نباشد، زهرا به خوابگاه برنميگردد؟» جوابي ندارد كه بدهد، شايد چون جلو دخترش با او صحبت ميكنم.
يكي از مادرها با عصبانيت ميگويد: «من نسبت به دخترم مسئوليت دارم. نميتوانم كه همينطور ولش كنم به امان خدا. ما كه لاكپشت نيستيم كه همينطور بچههايمان را ول كنيم و برويم. اگر ندانسته بلايي سرش بيايد چي؟ اگر به گناه بيفتد چي؟ مگر ميشود خوابگاه بيدروپيكر باشد؟ آنوقت اگر دختر من هم خوب باشد، ديگراني هستند كه او را از راه بهدر كنند.
مگر الان آن آدمها نيستند؟ الان شما ميدانيد كه دخترتان با چه كساني سروكار دارد؟
○ هميشه گفتهاند دختر بايد حجاب خودش را حفظ كند تا مردها به گناه نيفتند. دخترها هم كه حاضرند تا ولشان كني بروند سراغ قرتيبازي خودشان. البته خدا را شكر. دختر من از اينجور دخترها نيست. ولي من مدام نگرانم كه نكند دوست بدي پيدا كند.
شما پسر دانشآموز هم داريد كه سال ديگر دانشجو ميشود. شايد او هم خوابگاهي بشود. ولي پسرها را كنترل نميكنند. نه ساعتي هست و نه هيچ محدوديتي. براي او نگران نيستيد؟
○ چرا، براي او هم نگرانم. اما خودت ميگويي پسر. او ميتواند گليم خودش را از آب بيرون بكشد. من خيلي نگرانش نيستم. كجا را دارد برود؟ بچهام همهاش سرش توي كتاب است. آخر براي مردها كمتر اتفاق بد ميافتد.
ناراحت نيستيد گير دوست ناباب بيفتد؟

○ ...
اغلب فرزندان مسئوليتي را كه پدر و مادر در قبال آنها احساس ميكنند، ايجاد محدوديت و دخالت در زندگي فردي خود قلمداد ميكنند. فرزندان معترضاند كه هيچوقت به رسميت شناخته نشدهاند، اما گويي ميزان رضايت پدر و مادر بسته به ميزان دخالتشان در زندگي فرزند است. درحاليكه با توجه به اهميت و نقش دوران كودكي در زندگي، افراد با ناديده گرفتن سالهاي اول زندگي هر فرد، درصدد مهار او در بزرگسالي برميآيند.
من ميگويم و تو بايد گوش كني
از چند نفر نشاني مركز مشاورة كوي را ميپرسم، اما دقيقاً نميدانند كجاست.
تابهحال به اين مركز مشاوره مراجعه كردهاي؟
○ نه، هيچوقت. اصلاً از آنها خوشم نميآيد. بچهها ميگويند براي آدم پرونده درست ميكنند. در مورد هر مسئلهاي كه بروم با آنها صحبت كنم، برايم در دانشگاه مشكل درست ميكنند. معمولاً آدمها در وضعيتهاي بحراني نياز به مشاوره دارند كه اينها به همان مسائل و موقعيتها به چشم جرم نگاه ميكنند.
مركز مشاورة كوي دانشگاه تهران را چند سالي است كه دانشگاه در خوابگاه داير كرده. ساختمان يكطبقهاي است كه در كنار ساختمانهاي مسكوني خوابگاه ساخته شده و چندين مشاور تا ساعت 10 شب در آن حضور دارند و به مراجعانشان كه دانشجويان خوابگاهاند پاسخ ميدهند. وارد ساختمان كه ميشوم، چند خانم با لبخندهاي يكجور از من استقبال ميكنند. اينجا مركزي است كه مسئولان در جواب اين پرسش كه بجز كنترل صوري خوابگاهها، چه حركت مثبتي در جهت رشد شخصيتي دختران صورت گرفته است، مرا به آن هدايت كردهاند.
خانم ص مشاور و روانشناس كوي دانشگاه تهران است. وي در اين مورد ميگويد: «هرچند ما بايد تا حدي به آدمها اجازة تجربه كردن مسائل را بدهيم، درعينحال لازم است از قبل ابزار لازم را نيز مهيا كنيم و به فرد آمادگي بدهيم. بهطور مثال، دختري كه قرار است براي تحصيل به شهر ديگري سفر كند و تنها زندگي كند، بايد حل مسئلهاش قوي باشد، مهارتهاي مقابلهاش و اعتمادبهنفسش بالا باشد، بايد توانايي نه گفتن داشته باشد. اگر با اين تواناييها بيايد، به اين معناست كه خانواده در مراحل رشدش، همزمان كه به وي آزادي و اختيار ميداده، از او مسئوليت هم ميخواسته، پس ميتوان با آنها طور ديگري برخورد كرد و به آنها آزادي بيشتري داد. اما الان ما در مرحلة قبل از دادن اين مهارتها هستيم. نوع تربيتمان استبدادي و بدون هيچ انعطافي بوده. من ميگويم و تو بايد گوش كني چون كوچكتري و هزار دليل ديگر.»
اما در خوابگاه پسران چه ميگذرد؟
در اكثر قريببهاتفاق خوابگاههاي پسرانه هيچگونه قانون و مقرراتي اعمال نميشود. از كنترل و نظارتهاي خوابگاههاي دخترانه در آنها خبري نيست و پسران بدون هيچگونه احساس فشاري در خوابگاه زندگي ميكنند. شنيدهها در مورد خوابگاههاي پسران چيزهايي است كه مديركل امور خوابگاههاي دانشگاه تهران آنها را قبول ندارد و ميگويد: «ما اعتقاد داريم فضاي عمومي ما پاك است. ما با بحثهاي ضداخلاقي كه محيط را آلوده ميكند قاطع برخورد ميكنيم.» وي معتقد است كه مشكل خاصي جوانان ما را تهديد نميكند و آسيبهاي اجتماعي در بين دانشجويان بسيار كم است.
بهنظر ميرسد آنچه در مورد پسران فراموش شده و در مورد دختران پررنگ و در رأس امور است مسئلة كنترل است. اما كنترل مؤثر نميتواند از بيرون باشد و در واقع، نوعي كنترل دروني است كه بايد آموزش داده شود، يعني همان خودكنترلي.
با مدير مركز مشاورة كوي دانشگاه تهران گفتوگوي كوتاهي دارم. دكتر پيروي معتقد است كه خوابگاه بهعنوان يك كانون حساس دانشجويي بايد مورد توجه قرار بگيرد.
○ بهنظر من، مسئولان بايد به اين اعتقاد برسند كه لازم است تمام فعاليتهاي فرهنگي دانشگاه را به داخل خوابگاه ببرند. مسئولان نگرش و بينش مهارت دادن به دانشجو را ندارند. درحاليكه اين مهارتها ميبايست از سنين بسيار پايينتر آموزش داده شود. دانشگاه بهتنهايي نميتواند بار تمام مسائل را به دوش بكشد. بايد نهادهاي اجتماعي را درگير اين مسائل كنيم. ما در همين راستا ويژهنامههاي ارتباط با اوليا را منتشر ميكنيم و به صورت 11 هزار بستة پستي براي خانوادهها ميفرستيم. از طرفي هزينة خوابگاه براي دانشگاه آنقدر زياد است كه بودجهاي براي كارهاي اينچنيني باقي نميماند.
آيا شما با اين شيوة كنترل دختران در خوابگاه يا خانواده موافقيد؟
○ نظارت بسيار مهم است اما وجود ندارد و به جاي آن كنترل وجود دارد. كنترل با نظارت خيلي متفاوت است. ما در ويژهنامههاي ارتباط با اوليا سعي در آموزش همين مسئله داريم. نظارت خوابگاهها فقط براي اين است كه خودمان را راضي كنيم كه مشغول نظارت هستيم. درحاليكه اين نظارت يا بايد خودكنترلي يا از طريق خانواده باشد. يعني بايد با خانوادهها در اين زمينه كار كرد. من سيستم پيشگيري را قبول دارم، علاوه بر اينكه محدوديت نيز بر دانشجو اعمال شود.
بهنظر شما، حالا كه آموزشها در كودكي و نوجواني به ما داده نميشود، دانشگاه بايد چه برنامهاي در اين زمينه داشته باشد؟ آيا روشي كه در پيش گرفته ميتواند كارگشا باشد؟
○ ما بايد آموزشهاي لازم را به دانشجو بدهيم. اوقات فراغتش را خوب پر كنيم. دانشگاه بايد سيستم حمايتي خودش را قوي كند. مددكاري، مشاوره، مشاورة حقوقي و... بسيار مهم است.
دكتر پيروي با تأكيد بر لزوم ايجاد مهارت در انسانها براي سازگاري با جامعه و اجتماعي شدن، به واحدي درسي اشاره ميكند با عنوان «مهارتهاي زندگي» كه اكنون در دانشگاه علم و صنعت تدريس ميشود. او معتقد است: «اجراي اينگونه برنامهها ميتواند براي ما روان سالمتري را به ارمغان بياورد، بهويژه براي زنان كه در بسياري جهات آموزشهاي كمتري ديدهاند. در نتيجة اين آموزشها، شخص ميتواند بدون اينكه به خود يا ديگران صدمه بزند مسئوليتهاي مربوط به نقش اجتماعياش را بپذيرد و با چالشها و مشكلات روزانة زندگي به شكل مؤثري روبهرو شود.»
قانون و مقررات يك خوابگاه در امريكا
نرگس تبعة امريكاست. از كودكي آنجا بزرگ شده و تمام دوران تحصيلش را در آنجا بوده است. او سالهاي دانشجويياش را در خوابگاه گذرانده است. شايد مقايسة خوابگاهي در امريكا با خوابگاههاي ايران مقايسهاي تخيلي باشد، اما تشريح فضايي كه به گفتة نرگس متكي بر خودكنترلي انسانهاست شايد جالب توجه باشد.
○ خوابگاههاي ما در امريكا اتاقهايي بود كه به ما اجاره داده ميشد، با كنترل و مسئوليت خودمان. البته حمايت پليس را نميشود ناديده گرفت كه هميشه حاضر است و در صورت بروز هرگونه مشكلي ميتواني از آنها كمك بخواهي.
نقش پليس در آنجا خيلي پررنگ است. طوري است كه آدم كاملاً احساس امنيت ميكند. در سالهاي اول، خوابگاههاي دخترانه و پسرانه از هم جداست، اما در سالهاي بعد هركسي ميتواند خودش انتخاب كند كه در چه خوابگاهي زندگي كند.
طي سالهايي كه در خوابگاههاي مختلف دانشجويي زندگي ميكردي هيچوقت شده كه موردي از آزار و اذيت جنسي يا مسائلي از اين دست را در آن فضاها ديده باشي؟
○ بههيچوجه. چون همانطور كه گفتم، هر فردي ميتواند به حمايت پليس متكي باشد. ما هيچ محدوديتي براي رفتوآمد يا آوردن مهمان و غيره نداشتيم، و معمولاً هم مسئلة خاصي پيش نميآمد. ولي خوب، آنجا هم قوانين و مقررات خودش را دارد، مثل محدوديت مصرف مشروبات الكلي. پسرهاي خوابگاه بههيچوجه مشكلي براي من ايجاد نكردهاند چون اصلاً در فضاي دانشگاه يا خوابگاه چنين مسائلي پيش نميآيد.
چون خارجي هستي ميتواني ديرتر بيايي
راهرو همان راهرو است و اتاقها همان اتاقها. توي راهرو قدم ميزنم و به اين فكر ميكنم كه چطور بيمقدمه بروم توي يكي از اتاقها و با يكي از دانشجويان خارجي مقيم ايران حرف بزنم. اينجا ساختماني است كه به ساختمان خارجيها معروف است. دختري توي راهرو در حال راه رفتن است. موهايش را دو گيس كرده و بافته و انداخته پشت سرش. صدايش ميكنم. ميگويم ميخواهم با يكي از دانشجويان خارجي حرف بزنم. مرا ميبرد به اتاق يكي از دوستانش. دختر زيبا و بلندقامتي است، اهل مراكش. دانشجوي دكتري ادبيات فارسي است. برايم چاي ميآورد و گرم و صميمي با هم حرف ميزنيم. كاش ميتوانستم فارسي حرف زدنش را در نوشتهها منتقل كنم. از دانشجويان ديگر شنيدهام كه خارجيها محدوديتي براي رفتوآمد ندارند، و همينطور محدوديتهاي ديگر.
مانيا، شنيدههايم درست است؟
○ خوب، تا حدودي درست است. ما اگر دير كنيم گاهي هم بايد فرمي پر كنيم و گويا آن را براي سفارت ميفرستند. اما خوب، سفارت براي اين مسائل با ما كاري ندارد. بههرحال به ما خيلي بيشتر احترام ميگذارند. من گاهي اوقات خيلي دلم براي دخترهاي ايراني ميسوزد چون مثل دخترهاي مهدكودكي با آنها رفتار ميشود. خيلي وقتها ميبينم دخترها ميآيند اينجا پشت پنجرة اتاق من گريه ميكنند. خيلي ناراحت و گرفته بهنظر ميآيند.
گويا شما براي كشيدن سيگار هم در خوابگاه مشكلي نداريد؟
○ نه، هركسي كه سيگاري باشد، خوب، سيگار ميكشد. در اين مورد مسئلهاي نداريم.

طرح مادام
با اولين قدمي كه به خوابگاه ميگذاريد، غمي را كه در دل ساكنان آن است احساس ميكنيد. روانشناس مركز مشاورة خوابگاه فكر ميكند يكي از دلايل اعتراض دخترها به ساعت عبور و مرور و برگشت به خوابگاه كسلكنندگي فضاي آن است. با دانشجويان هم كه حرف ميزنم همه همين را ميگويند. تنها تفريح تلفن است. شايد وظيفة هيچ پانسيوني در خارج از كشور شاد كردن فضاي آن نباشد، اما اينجا اجازة هر كاري از تو سلب ميشود. شدت محدوديتها در هر دانشگاه و هر شهري متفاوت و سليقهاي است. خانم ص معتقد است انسان يك نياز اوليه دارد مثل تغذيه كه شرط اصلي بقاست و نياز ديگري با عنوان دلبستگي. وي ميگويد: «دانشجويان ما اينجا هيچ دلبستگياي ندارند. يكي از اصليترين مشكلاتي كه مسئولان به آن توجه نميكنند داشتن مسئول شب خوبي است كه مدام تغيير نكند و بچهها با وي ارتباط خوبي برقرار كنند. اما حالا وظيفة مسئول شب فقط حضور و غياب است. طرحي كه من شش سال پيش دادم وجود يك فرد به نام مادام بود، يك فرد 40 ساله كه ساكن خوابگاه باشد تا بچهها بتوانند با او حرف بزنند.»
برخوردها اما بسيار سليقهاي است. گويا هيچ برنامه و طرح كلاني نداريم كه اين برنامهها را دربربگيرد. مديركل امور خوابگاهها فكر ميكند رستوران ميتواند مشكل دختران را حل كند. مشاور پيشنهاد مادام ميدهد. مقامهاي بالا براي دانشجويان هديههاي گرانقيمت مثل كيف و لوازمالتحرير ميفرستند. كسي به فكر تصويب طرح درس مهارتهاي زندگي است. اما كداميك از اين كارها نجاتدهنده است؟
*
آغوش گرم خانواده را رها كردهاي و آمدهاي اينجا براي تحصيل. اولش فكر ميكني فقط چهار سال است و تمام ميشود. اما وقتي ميآيي زندگيات ميشود. يك تخت كوچك داري و يك گنجه. گنجهاي كه مثل دلت پر است. دلت پر است از تنهايي. صبح جمعه است. ديشب را ماندهاي در خوابگاه و حالا از بادي كه از لاي در بالكن به داخل ميآيد بيدار شدهاي. بلند ميشوي كه در نيمهباز را قفل كني. صداي زنانهاي كه بلند ميشمارد نگاهت را ميبرد به سمت حياط. از بالكن طبقة چهارم چند زن را ميبيني با شلوار و پيراهن ورزشي و روسري. حدود 6 يا 7 نفرند. همه با لباس ورزشي و روسري در آن هواي سرد در حال نرمش كردن هستند. فكر ميكني دوست داري با آنها بدوي. احساس خوبي از سرما زير پوستت ميدود. صدا مدام تكرار ميشود: يك، دو، سه؛ يك، دو، سه.■